نسل تاریک
چه معصومانه ایستاده است
نسل تاریک من
میان فردا و
خاطره
میان هبوط
و بزرگ شدن حجم یک مغز
هزاران سال بعد از تکرار مسلم انسان
چه معصومانه نقش بسته است
صورت له شده ی مرد جوان
بر تابلوی بزرگ بدویت ما
در خیابان قرمز
میان هبوط و مغز
میان اسارت و رنگ
میان فردا و خاطره
سالمرگ تحسین سیاهی است
میان نسل تاریک من
امروز
ولوله ی یک خیابان زرد و آبی است...
٨٩/١١/٣٠
نظرات ()
در تقاطع دیوارهای بالکن ما چه می گذرد
جز مرگ یاکَریم ها(١)
با چشمهای باز سفید
از سرمای زمستان
در خواب...
در تقاطع هواپیماهای ما با زمین چه می گذرد
جز مرگ کبوترها
زیر برف سفید
از گرمای انفجار
در بیداری...
اینجا سرزمین من است
«جایی که کبوترها می میرند»(٢)
جایی که کبوترها
با بستگانشان - یاکریم ها -
در هواپیماها
می میرند
جایی که یاکریم ها
بدون بستگانشان - کبوترها -
تنها
در تقاطع دیوار بالکن ها
می میرند...
٨٩/١٠/٢۴
١- امروز صبح یک یاکریم(کبوتر خاکستری) در کنج دیوار بالکن ما از سرما مرده بود، با چشمان باز سفید...
٢- عنوان فیلمی که خیلی وقت پیش دیدم، یادم نیست کار چه کسی بود.
نظرات ()شعری فوق العاده از برتولت برشت:
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای «کی» پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند،
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند،
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد،
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند،
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشد
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید
اگر کوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند،
ته دریا نمایشنامه ای به روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند.
همراه نمایش، آهنگهای مسحور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند.
در آنجا بی تردید مکتبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت:
زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود!!
نظرات ()
راه حل!
بیا به تمامی مینهای خنثی نشده لگد بزنیم
ما که در سرزمین سرابهای بزرگ
در کوچه های خاکی بی دروازه
هر کدام به اندازه ی یک توپ پلاستیکی عمر می کنیم
بیا تا به تمامی مینهای خنثی نشده لگد بزنیم
اگر پا نباشد
نیازی هم به توپ نیست!
٨٩/٩/٢٠
نظرات ()
تمام اتفاقات این فیلم بر اساس داستانی واقعی است
که هرگز اتفاق نیفتاده است!!
نظرات ()
زاغه داران
دستانم در خاک نمی روند
خاک هم پذیرایم نیست
که با تو چه کردند
سرزمین دشتهای سبز
گله گله آمدند
روی گوشهاشان
داغ اربابی
روی پشمشان
دایره های رنگی رسوایی
می چینم برای پیراهنهای سفیدشان
که سیاهی دلشان را
می کشد تا روی شلوار
گوسفندان گوشتی من
دوستان آماده به خدمت در کشتارگاه فکر
دستانم در خاک نمی روند
بی زاغه های زمستان
این آزاده مردم فربه!
گوش به فرمان اربابان چوپانی
در عصر کمباین های قاتل،
داس دندان به دست، می خوانند:
- ریشه کن باد مرضهای سبز صحاری تا عمق بیشه زار تمدن
- ریشه کن باد منطق های ارسطویی باد از مرگ سینا ها به بعد
- ریشه کن باد تمرین های زندگی حتی در سرزمین های بی تصنیف
و توده های بَع بَعیت
از گوسفندان بالفطره
این زمستان هم
نمردند
تا کی زاغه داران حکم می رانند؟!
نظرات ()
به یاد احمد شاملو، شاعر بزرگ آزادی، دردهمین سالمرگش: متبرک باد نام تو!
...
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظـّاره به ناظر.-
نه به هیأت پروانه یی نه به هیأت سنگی
نه به هیأت برکه یی،-
من به هیأت «ما» زاده شدم
به هیأت پرشکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش
معنا دهم...
از شعر «در آستانه»
نظرات ()
حق را ز شکست است درخشش، بدرستی
پیروزی منصور همان بر سر دار است!
«ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم»: مهدی اخوان ثالث
نظرات ()
وحشیان
بردندم به خاک
مادران سجده بردند به پیشانیم
ملتی مست
می گریند
تابوت باران می برند
چاه ها تخلیه می شد
از چشمهای وحشیان
حیف از وحش!
شهرهای دود زده پاک شد
شیر پاک خورده ها
شسته بودند در و دیوارها را
با خون!
می بردندم به خاک
مادران سجده بردند به دستهای خالیم
به نوار پیشانی ام
به موج خون
حیف از وحش!
بردندم به خاک
در تابوت باران
پوشاندند به تنم لباس سفید عزا!
ملتی مست
گریستند
و من
عروس شهر آزادی ام
از آن شب اثیری...
30/11/88
نظرات ()جماعتی بودند
در پی منظره ای با شکوه
کودکانی خرد در کیسه هاشان
و تموجی از صدای التهاب آور تصنیف های انقلابی
کیسه ها ترکیدند
و جماعت
کودکان را پی بازی فرستادند
همانجا
که روزگاری
منظره ای بود...
7/10/88
نظرات ()